لنگه های چوبی درب حیاطمان؛
گرچه کهنه اند و جیرجیر می کنند؛
ولی خوش به حالشان که لنگه ی هم اند.
آنگاه که غرور کسی را له می کنی
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری
میخواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند؟
طریقت بجز خدمت خلق نیست به تسبیح و سجاده و دلق نیست
اگـر امـشب هم از حوالی دلم گذشتـی،
آهسته رد شو
غم را با هزار بدبختی خوابانده ام...
وقتی همه با من هم عقیده می شوند،
تازه احساس می کنم که اشتباه کرده ام!!!
اسکار وایلد
خوشبختی یافتنی نیست ساختنی است.
از زندگی لذت ببرید حتی اگر چیز با ارزشی را از دست داده اید...
دیروز پشت خاکریز بودیم و امروز در پناه میز!
دیروز دنبال گمنامی بودیم و امروز مواظبیم ناممان گم نشود.
جبهه بوی ایمان می داد و اینجا ایمانمان بو می دهد...
خواجه عبدالله انصاری فرمود:
بدانکه، نماز زیاده خواندن، کار پیرزنان است
و روزه فزون داشتن، صرفه ی نان است
و حج نمودن، تماشای جهان است.
اما نان دادن، کار مردان است...
الهی تو آنی که خود گفتی و چنان که گفتی آنی الهی به آن نام که تو خوانی و به آن صفت که تو چنانی
من کیم که تو را خواهم چون از قیمت خویش آگاهم
الهی مرا به بهشت و حور چه حاجت مرا دیده ای ده تا از هر نظر بهشتی سازم
الهی دریاب مارا که می توانی
ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داریم
با او بگو چه می کشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند بشتابد بیاریم
ای دل بنال چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
با او بگو که مهر تو از دل نمی رود
ای شعر من بگو که جدایی چه می کند
کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی
ای آسمان به سوز دل من گواه باش
کز دست غم بکوه وبیابان گریختم
داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ریختم
ای روشن عالم بالا ، ستاره ها
رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید
یا جان من زمن بستانید بی درنگ
یا پا فرا نهید وخدا را خبر کنید
عذر گناه من همه چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زندگی و آرزوی من
او هستی من است که آینده دست اوست
سلام از همگی می خوام توی وبلاگم عضو بشید و مطلب های جالب ارسال کنید از همگی خیلی ممنونم
آنگاه که درباره ی تو می نویسم
با پریشانی نگران دواتم هستم
وباران گرمی که درونش فرو میبارد....
و میبینکم که مرکب
به دریا مبدل میشود
و انگشتانم به رنگین کمان
و غم هایم به گنجشکان
و قلم به شاخه ی زیتون
و کاغزم به فضا
و جسم به ابر!
خویشتن را در غیابت
از حضورت آزاد میکنم
و بیهوده با تبرم
بر سایه های تو بر دیوار عمرم
حمله میکنم
....زیرا غیاب تو
خود
حضور است
چه بسا برای اعتیاد من به تو
درمانی نباشد
به جز جرعه های بزرگی از دیدار تو
در شریان من!
♥تقدیم به تمامی دوستان خوبم♥
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید